|
زبان جاری
:
|
|
|
|
|
|
|
|
آمار سايت
|
|
صفحات بازديد شده :  | 193660 | بازديد امروز :  | 66 | کل بازديدها :  | 99404 |
|
|
|
|
|
مرد نابينا تصميم بزرگي گرفت. تصميمي كه همه را به تعجب واداشته بود. دوستان و آشنايان سعي مي كردند با لحني كه او آزرده نشود عملي نبودن اين تصميم را به وي گوشزد كنند. او تصميم گرفته بود به بزرگ ترين روياي زندگي اش جامه عمل بپوشاند: [ او مي خواست پزشك شود]. اگرچه مي دانست چشم و مشاهده از مهمترين ابزار حرفه پزشكي است، امّا او سلاح قوي تري در خود داشت: « قدرت اراده ». سالها بعد كه فرزاد طيّباتي در بين سيصد دانشجوي پزشكي يك دانشگاه معتبر امريكا با رتبه اوّل مدرك تخصّصي خود را در رشته «كايرو پراكتيك» دريافت كرد و نامش در كتاب طلايي سال امريكا با عنوان سمبل اراده به ثبت رسيد. به افرادي كه او را مي شناختند درس بزرگي آموخت: خواستن، توانستن است.
فرزاد طيّباتي در سال 1341 به دنيا آمد. خانم افشار، مادر فرزاد در مورد دوران كودكي او مي گويد: «من پنج فرزند دارم: چهار پسر و يك دختر. فرزاد، دوّمين فرزند خانواده است. هنگام تولّد كودكي سالم بود تا به سنّ يكسالگي رسيد و ما متوجّه شديم او اجسام را بسيار نزديك چشمانش مي برد تا ببيند، به همين علّت او را نزد يك دكتر متخصّص برديم. دكتر گفت كه او نزديك بين است و چون هنوز سنّي ندارد نمي تواند از عينك استفاده كند،. بايد صبر كنيم تا سه ساله شود.
در سه سالگي استفاده از عينك را آغاز كرد. از آن زمان به بعد هر شش ماه يك بار او را براي معاينه به چشم پزشك مي برديم. دكتر به ما توصيه اكيد كرد كه مراقب باشيم تا ضربه اي به سرش وارد نشود. لذا به توصيه پزشك مراقبتهاي خويش را بيشتر كرديم ولي بازيگوشي او ما را نگران مي كرد. فرزاد دوره ابتدايي را با نمرات بالا تمام كرد. كلاس اوّل و دوّم راهنمايي را هم با موفقيت سپري كرد. آن روزها، هر يك روز براي ما قرني مي گذشت. با اين كه موفقيتهايش سبب تقويت روحيه ما بود امّا هميشه دچار ترس بوديم كه مبادا اتفاقي برايش بيفتد و سرانجام با وجود تمام تلاش ما مسأله اي كه از آن مي ترسيديم اتفّاق افتاد: يك روز فرزاد در حال بازي بود كه ضربه اي به سرش خورد. او آن زمان چيزي به ما نگفت امّا بعدها متوجه شديم كه دچار مشكل ديد شده است.»
پدر فرزاد مي گويد: «فرزاد به من گفت كه دچار مشكل ديد است. ما كه هميشه نگران فرزندمان بوديم او را يك بار ديگر نزد دكتر برديم. دكتر، احتمال پارگي شبكيّه چشم را عنوان كرد و اعتقاد به معاينه دقيق تر داشت و دكتر ديگري را كه متخصّص شبكيه بود معرّفي كرد. ما به وي مراجعه كرديم و او پارگي شبكيه را تأييد كرد. بعد از آن ما را به دو جرّاح انگليسي و امريكايي معرّفي كرد. من فرزاد را به لندن بردم. در آنجا دكتر انگليسي فرزاد را جرّاحي كرد و گفت بايد حداقل چهل و پنج روز در لندن تحت مراقبت باشد. بعد از ده روز، فرزاد براي خانواده نامه اي نوشت و عمل را موفقيت آميز خواند، امّا بعد از هجده روز وقتي در يك روز روشن در خيابان آكسفورد قدم مي زديم فرزاد از من پرسيد: پدر! چرا خيابان اينقدر تاريك است؟.» من به سرعت او را به بيمارستان رساندم. دكتر بعد از معاينه گفت: «با كمال تأسّف به دليل همان عامل اوّل يعني نارسايي عصبي، شبكيه مجدداً پاره شده و امكان عمل مجدد نيست. مگر اين كه علم پيشرفت كند تا بتوانيم وي را معالجه كنيم.»
بـه اين ترتيب ، از آن زمان فرزاد دوازده ساله با يك واقيعيت بغـايت تلخ مـواجه شد كـه بـايـد تا آخر عمر آن راتحمّل كند: او ديگر هيچگاه نخواهد ديد. فرزاد كه در آستانه جواني نابينا شده بود پس از مدتها تفكّر به يك نتيجه مشخص رسيد: او مي خواست بجنگد و به بي مهري روزگار تسليم نشود تا مصداقي ديگر براي آن شعر حافظ باشد:
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك خانواده و آشنايان كه از اين غم جانكاه مي سوختند از قدرت انطباق فرزاد با شرايط جديد حيران گشته و به وجد آمدند گويي از آغاز تولّد نابينا بود. به حكايت پرونده هاي تحصيلي اش با هيچ مشكل خاص تحصيلي در مدرسه نابينايان شهيد محبي مواجه نشد و با كوشش وصف ناپذيري دروس خود را پيگيري كرد تا ديپلم رشته اقتصاد را كسب كرد. او كه در دبيرستان دوره اپراتوري تلفن را گذرانده بود بعد از فراغت از تحصيل به دنبال كار رفت و در سِمَت اپراتور تلفن به استخدام بانك تجارت درآمد و چون يك حسّ قوي را از دست داده بود از حواسّ ديگر كمك بيشتري مي گرفت. در بانك 200 شماره تلفن را كه بايد مرتب با آنها تماس برقرار ميكرد به خاطر سپرد و در كارش بسيار منظّم و دقيق بود و اين عمل سبب شد مديران مربوطه از كار وي راضي باشند و تشويقش كنند. امّا در عين حال از درس خواندن دور نبود و به فراگيري زبان انگليسي مي پرداخت.
فرزاد كه هر چند ماه يكبار بايد فشار چشمانش را اندازه مي گرفت به طور مرتّب به متخصصان مراجعه مي كرد. در سال 1363 يكي از متخصصان به او پيشنهاد كرد يك سفر به امريكا برود شايد در آنجا معالجه شود. دكتر فرزاد طيّباتي مي گويد: « به اين ترتيب من به اتفاق برادرم فرشاد به قصد معالجه به امريكا رفتم و متأسفانه در مراجعه به پزشكان همان جواب دكتر انگليسي را گرفتم» امّا باز به خود اجازه مأيوس شدن را ندادم. طيّ اين سالها بايد با آرزوي بزرگ و وسوسه انگيزم كلنجار مي رفتم. من از كودكي آرزوي پزشك شدن را داشتم امّا به ظاهر، نابينايي من امكان وصول به اين آرزو را از من گرفته بود.
پس از مدتها تفكّر سرانجام تصميمم را گرفتم: من مي بايست پزشك مي شدم. البته اين تصميم تقريباً برايم محال مي نمود به خصوص در آن كشور غريب كه به دليل نداشتن مجوّز اقامت، نمي توانستم به دانشگاه بروم. در آن روزها برادرم كار مي كرد و خرج ما را مي داد و من براي رسيدن به هدفم تصميم گرفتم بيشتر تلاش كنم به همين منظور از كلاسهاي نابينايان استفاده كردم و چون اين كلاسها احتياج به اجازه اقامت نداشت به راحتي در آن ها ثبت نام كردم. در كلاسهاي نابينايان دوره هاي تايپ و كامپيوتر را گذراندم. حضور در محيط و نياز به زبان سبب شد تا زبان را خوب ياد بگيرم. در سال 1376 موفق شدم اجازه اقامت را دريافت كنم و به اين وسيله در دانشگاه ثبت نام كردم. در ابتداي ورود به كالج با مشاور تحصيلي ام مشورت كردم و به او گفتم كه مي خواهم در رشته اي از رشته هاي پزشكي تحصيل كنم كه قابليت تشخيص و درمان داشته باشد. مشاور من گفت كه فقط قبل از من يك نابينا را ديده كه پزشكي خوانده و آن هم مربوط به 17 يا 18 سال پيش است. دكتر طيبّباتي مي افزايد: « با عزمي پولادين تحصيلم را شروع كردم، در ابتدا به دليل نابينايي به من توصيه شد واحدهاي كمتري بگيرم. امّا من تصميم گرفته بودم هر چقدر هم سخت باشد پزشك شوم. علوم پايه را از ابتدا شروع كردم. دروس شيمي را از شناخت ابزار تا بيوشيمي در مدت دو سال و نيم خواندم. در اين راه مشكلاتي داشتم: نخستين مشكل من درس خواندن با بينايان در يك كلاس بود. چون ديپلمة رشته اقتصاد بودم از شيمي وحشت داشتم. با شرايط خاصي كه داشتم به سختي تلاش مي كردم. انگيزه قوي و ميل به موفقيت در دسترسي به هدف مقدّسم به من چنان نيرو مي داد كه در گذشته آن را تجربه نكرده بودم»
در ترم اوّل به مباحث استاد با دقت گوش ميدادم، او مسائلي را بر تخته مي نوشت غافل از آنكه دانشجوي نابينايي نيز در كلاس حضور دارد. آن ترم نمره هايم در حدّ متوسط بود. در ترم بعد كه واحدهاي آزمايشگاهي داشتم با مشكل بزرگي مواجه بودم زيرا طريقه يادگيري اين دروس از راه مشاهده بود. اين مشكل را با استفاده از توضيحات و توصيف دوستانم از واكنشها، از ميان برداشتم. آنها واكنش را مي ديدند و برايم تشريح مي كردند و من نيز صحبتهايشان را ضبط مي كردم تا مجدداً گوش كنم.
در ترمهاي بعد دروس فيزيك و بيولوژي را نيز فراگرفتم تا به شيمي پيشرفته رسيدم. به خاطر دارم نخستين روزي كه به كلاس شيمي پيشرفته رسيدم كمي دير شده بود. در را باز كرده و وارد كلاس شدم. استاد كه متوجه نابينايي من شده بود گفت كه كلاس را اشتباه آمده اي و سپس از من سؤال كرد: به كدام كلاس مي خواهي بروي؟ من به شماره همان كلاس اشاره كردم. استاد كه براي اولين بار با يك دانشجوي نابينا برخورد كرده بود متعجب شد، امّا هنگامي كه اشتياق مرا براي تحصيل ديد در طول ترم مرا ياري كرد. يكي ديگر از مشكلات من استفاده از كتابهاي درسي بود. تا آن زمان كتابهاي پزشكي به خطّ بريل براي نابينايان تبديل نشده بود. براي حلّ اين مشكل نيز از دوستانم خواهش مي كردم كه مطالب كتاب را بخوانند و من نيز صداي آنان را ضبط مي كردم و اين گونه، با گوش دادن به نوار مطالب درس را فرا گرفتم. در آزمايشگاه شيمي پيشرفته مشكل داشتم زيرا موادّ قوي تري را به كار مي برديم و نابينايي من خطر آنها را مضاعف مي كرد. اين مرحله را نيز به ياري دوستان با ارزشم از سر گذراندم. آنها تركيب مواد را انجام و واكنش ها را برايم شرح مي دادند. در آن ترم در درس شيمي به عنوان دانشجوي ممتاز شناخته شدم و لوح تقدير دريافت كردم. در درس شيمي آلي من مجبور به شناختن اتمها بودم ولي مشكل بزرگم اين بود كه من قادر به ديدن تصاوير اتمها نبودم. گذراندن اين واحدها را مديون كمكهاي استاد گرانقدرم هستم. او كه علاقه وافر مرا به آموختن مي ديد ملوكولها را از ميخ و چوب برايم مي ساخت و به من مي داد و بعد از شناسايي دانه دانة ملوكولها تركيب آنها را برايم شرح مي داد. پس از مدتي به درجه كمك استادي رسيدم و كلاسهاي ترمهاي پايين تر را درس مي دادم. به خاطر دارم كه حضور يك استاد نابينا همواره باعث تعجب تمام دانشجويان و كاركنان دانشگاه مي گشت. درس فيزيك را هم با بهره گيري از حسّ و ابتكار پيش بردم.
فقط در قسمت نور مشكل داشتم. در بيولوژي كه به بينايي احتياج مٌبرم داشتم تا بتوانم از ميكروسكوپ استفاده كنم. از دوستان و دانشجويان هم دورة خود خواهش مي كردم كه هرچه را زير ميكروسكوپ مي ديدند با خمير براي من درست كنند، خمير را لمس و توضيحات آنها را ضبط مي كردم تا بعد ها براي خود تكرار كنم و اين گونه بيولوژي را هم فرا گرفتم. دكتر طيبّاتي در مورد تشريح جسد مي گويد: « نخستين بار كه در سر كلاس تشريح حاضر شدم از جنازه اي كه در اختيارم گذاشته بودند وحشت داشتم. استاد به من اجازه نداد از دستكش استفاده كنم و براي اينكه ترس مرا از بين ببرد سينه جنازه را شكافت و براي آنكه دست خود را نكشم دست خود را روي دستم قرار داد، اوايل كار هنگامي كه از اتاق تشريح خارج مي شدم نمي توانستم چيزي بخورم امّا كم كم عادت كردم.
از استادم خواستم كه اجازه دهد مانند بينايان از دستكش استفاده كنم ولي مخالفت كرد و گفت: « با دستكش نمي تواني مويرگها را تشخيص دهي» شناسايي عصب ها، سرخرگها، سياهرگها و مويرگها را با ابتكار خاصّي به انجام رساندم. سرخرگها را از صداي خاصّي كه زير دستم احساس مي كردم تشخيص مي دادم و اعصاب را از سختي آنان. در بافت شناسي كه مجبور به ديدن بافتهاي مختلف زير ميكروسكوپ بودم از آنهايي كه قطعه اي از يك بافت را زير ميكروسكوپ ديده بودند مي خواستم با خمير آن را برايم بسازند. براي تشخيص رنگها و بافت از آنها مي خواستم رنگ قرمز را برجسته كنند و رنـگ سفيد را گـود كنند و بـا علايم قراردادي كه بـراي خودم وضع كرده بودم رنگ بافتها را هم آموختم و مجدداً
توانستم بين 300 دانشجوي تشريح دانشجوي ممتاز شوم و به اين ترتيب دكتر فرزاد طيبّاتي با تلاش اعجاب انگيز غير ممكني را ممكن كرد و با عزمي راسخ گام به گام موانع را از ميان راه ناهموار خود برداشته و به آرزوي با شكوهش دست يافت. امروزه دكتر فرزاد طيبّاتي كه پزشكي حاذق و پرآوازه است عاشقانه به حرفه مورد علاقه اش، طبابت، مي پردازد. بيماران او با مراجعه به وي نه تنها بيماريهاي جسمي شان را درمان مي كنند بلكه با مشاهده عظمت كار اين پزشك، از نظر روحي نيز تقويت شده و در مبارزه با بيماريهايشان اميد و انگيزه بيشتري مي يابند و به راستي كه لحظه لحظة زندگي دكتر طيبّباتي صحنه هاي زيبايي از توانمندي بي انتهاي آدمي در برابر ديدگان نظاره گران مي آفريند و پيامي زيبا با خود به همراه دارد:
(زندگي مي تواند رخدادي شگفت انگيز باشد)
منبع: اراده هاي پولادين معاصر ايران نويسندگان: حسين شريفي - سعيد فتح الهي راد
| |
|
|
|
|
|